ٍSaba
دلم تنگ است دلم اندازه ی حجم قفس تنگ است صدایم خیس و بارانیست نمیدانم چرا در قلب من پاییز طولانیست!!!!!!! خداوندا! تقدیرم را زیبا بنویس کمکم کن آنچه را که تو زود می خواهی من دیر نخواهم و آنچه را که تو دیر می خواهی من زود نخواهم من اینجا از بس دلم تنگ است و هر سازی که می بینم بد آهنگ است... بیا ره توشه برداریم قدم در راه بی برگشت بگذاریم ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است!!! یک نفر برای یک نفر دلش گرفته است از غروب جمعه بیشتر دلش گرفته است یک نفر شبیه آب، یک نفر شبیه خاک خاک تشنه،سوخته،پکر،دلش گرفته است یک نفر شبیه قاصدک همیشه در سفر یک نفر همیشه بی خبر دلش گرفته است یک نفر به عمق چشمش اشک خیمه می زند مثل بغض ابر آنقدر دلش گرفته است که آسمان برای چشم های غصه دار او مثل هر غروب ، هر سحر ، دلش گرفته است آسمان! به آفتاب مهربان من بگو گاه گاه ، بی بهانه ، گر دلش گرفته است یک نفر شبیه ابر بی حضور آفتاب باز از همیشه بیشتر دلش گرفته است او می دود و کوچه کوچه داد می زند یک نفر برای یک نفر ، دلش گرفته است امشب می خوام که عشقتو از خاطرم دورش کنم/ دلــم تنگ و دلــم تنگ و دلــم تنگ سخن از عشق گفتن هنگامی که عاشق باشی آسان است. سخن از درد گفتن زمانی که درد کشیده باشی سهل است. عشق و درد همزادند مثال وصل و هجران، شب و روز، آسمان و زمین. دردهای مان را با عشق فراموش می کنیم و عشق از دست رفته را با درد تحمل میکنیم. انسان با درد زاده می شود و با درد از دنیا می رود. پس میان این دو درد را باید با عشق پر کنیم. از من آزرده مشو ، می روم از خانه ی تو، قبل رفتن تو بدان عاشق و بی تقصیرم، تو اگر خسته ای از دست دلم حرفی نیست، امر کن تا که بمیرم، به خدا می میرم . به جرم عاشقی در زندان دلتنگی ها اسیرم تو که از دلم خبر نداری ، پس مرا محکوم نکن ، به انتظارم ننشین تا آزاد شوم ، من تا ابد میخواهم مجرمی باشم که در قلب مهربانت گرفتار باشم. چه امید بندم در این زندگانی که در ناامیدی سرآمد جوانی سرآمد جوانی و ما را نیامد پیام وفایی از این زندگانی بنالم ز محنت همه روز تا شام بگریم زحسرت همه شام تاروز تو گویی سپندم براین آتش طور بسوزم از این آتش آرزو سوز بود کاندرین جمع نا آشنا پیامی رساند مرا آشنایی ؟ شنیدم سخن ها زمهر و وفا لیک ندیدم نشانی زمهر و وفایی چو کس بازبان دلم آشنا نیست چه بهترکه از شکوه خاموش باشم چو یاری مرانیست همدرد بهتر که ازیاد یاران فراموش باشم بی و فایی کردی و گفتی نفرین میکنی؟ گفتم نه …فقط از خدا می خواهم که هیچ کس اندازه من دوستت نداشته باشه…. هنوزم از خدا می خواهم که هیچ کس اندازه من دوستت نداشته باشه….. مهربانی گر چه آیینه ی خوشیست مهربان باشی رهایت میکنند . . . گناه من گناه بی گناهیست / تمام هستی ام غرق سیاهیست به هر کس دل دادم بی وفا شد / چو پابندش شدم از من جدا شد . . کاش میشد اشک را تهدید کرد مدت لبخند را تمدید کرد کاش میشد در میان لحظه ها لحظه دیدار را نزدیک کرد نمی خواهم به جز من دوست دار دیگری باشی نمی خواهم برای لحظه ای حتی به فکر دیگری باشی نمی خواهم صفای خنده ات را دیگری بیند نمی خواهم کسی نامش بر لبهای تو بنشیند نمی خواهم به غیر از من دست بگیرد دست تو دستی نمی خواهم کسی یارت شود در راه این هستی در گذر گاه زمان؛ خیمه شب بازی دهر، با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد عشقها می میرند رنگ ها رنگ دگر می گیرند و فقط خاطره هاست، که چه شیرین و چه تلخ دست ناخورده به جا می ماند .... من دلم می خواهد خانه ای داشته باشم پر دوست کنج هر دیوارش دوست هایم بنشینند آرام گل بگو گل بشنو هر کسی می خواهد وارد خانه پر عشق و صفایم گردد یک سبد بوی گل سرخ به من هدیه کند شرط وارد گشتن شست و شوی دلهاست شرط آن داشتن یک دل بی رنگ و ریاست بر درش برگ گلی می کوبم روی آن با قلم سبز بهار می نویسم ای یار خانه ما اینجاست تا که سهراب نپرسد دگر خانه دوست کجاست... ای قلب من بارانی ات کردند و رفتند کنج قفس زندانی ات کردند و رفتند در سایه های شب تو را تنها نوشتند سرشار سرگردانی ات کردند و رفتند احساس پاکت را همه تکفیر کردند محکومِ بی ایمانی ات کردند و رفتند هرشب تورا دعوت به بزم تازه کردند در بزمشان قربانی ات کردند و رفتند زخمی که رستم از شَغاد قصه اش خورد مبنای این ویرانی ات کردند و رفتند می خواهم بگذرم، به نام خدائی که هستی را با مرگ ، دوستی را یک رنگ زندگی را با رنگ ، عشق را رنگارنگ ، رنگین کمان را هفت رنگ شاپرک را صد رنگ ، و مرا دلتنگ تو آفرید . . .
هر چی که بوده بین ما کلا فراموشش کنم.
امشب می خوام مرور کنم تموم خاطراتمو/
تموم اون چیزایی که به هم زد عشق پاکمو.
امشب می خوام برات بگم از دلی که تنگ تو بود/
دلی که عمری اسیر فریب و نیرنگ تو بود.
می خوام بگم از اون شبا که با غمت سحر می شد/
از اون شبا که عشق تو برام یه دردسر می شد.
امشب می خوام تعریف کنم تو اون شبا چی کشیدم/
چه حرفایی به خاطرت از کس و ناکس شنیدم.
می خوام بگم از اون روزا که بی تو شب نمی شدن/
از اون شبای یلدا که بی تو سحر نمی شدن.
می خوام بگم از این چشا که غرق چشمات بود وبس/
همون چشا که تو چشات دنبال عشق بود نه هوس.
چشایی که با فکر تو بی اختیار بارونی بود/
هیچ کسو جز تو نمی دید توی چشات زندونی بود.
می خوام گلایه کنم از تویی که خیلی بد شدی/
تویی که عاشق کشی رو حسابی خوب بلد شدی.
تویی که می دونستی من بدون تو کم میارم/
بازم میگم بدون تو زیاد دووم نمیارم.
منی که بی برق چشات آروم نداشتم شب و روز/
با همه بی وفاییات عاشق و دیوونه م هنوز.
هنوز نمیشه باورم که از دلم خسته باشی/
دل به دل یکی دیگه به جز دلم بسته باشی.
هنوزم سخته باورش داری میری بدون من/
چقدر راحت شده برات گذشتن از من و دلم.
برو ولی بدون تو رو محاله از یاد ببرم/
عزیزترین بودی برام سختمه از تو بگذرم.
برو ولی بدون تو معلوم نیست چی سرم بیاد/
برو خیالت نباشه برو هر چی خدا بخواد.
دیگه تمومه طاقتم گریه امونمو برید/
ببین که عشق منو تو از کجا به کجا رسید.
تو رفتی اما عکس تو تو قاب عکس من به جاست/
بمیره اون کسی که دستای ما رو از همدیگه جدا می خواست..
دلــم تنگ است برای یار بی رنگ
تو این دنیای رنگارنگ هفت رنگ
چرا مردم شدند هفتاد و هفت رنگ؟
دلــم درد و دلــم درد و دلــم درد
شـده درد دلــم داروی صــد درد
تو این دنیای سرتاسر پر از درد
چرا رنگ رخم این گونه شد زرد؟
دل بی درد و درد بی دوا را
چه کس داده که گفته این خدا را؟
که درد از من، دوا سهم تو یارا
چرا شیشه دل من؟ تو سنگ خارا؟
من از عشق و تو از عاشق گریزان
من از یار و تو از یاور پشیمان
من از ساق و تو از ساغر پریشان
چرا ماندم تک و تنها و حیران ؟
نگارا ، نازنینـــــا ، دلبـــــر من
بیا یک دم نوازش کن سر من
سرت بر شانه ام مه پیکر من
چرا سوزانده ای بال و پر من؟
به جرم دوست داشتن آخر در اینجا میمیرم
لحظه ای گرفتنت دستهایت برایم آرزو شده
این انتظار زیادیست در این لحظه ها ، دیدن چشمهایت از دور دستها نیز برایم رویا شده
به جرم عاشقی محکوم به تحمل این دلتنگی هستم، منی که تا به حال جنایتی نکرده بودم اینک در بند و زنجیر فاصله ها گرفتارم.
لحظه ای حتی در خواب به ملاقات من بیا ، شب و روزم یکی شده ، روزهایم تاریک و شبهایم قیامت شده
اینجا که هستم تنها صدای تپش قلبم را میشنوم .
حس میکنم هر روز که میگذرد این تپش ها کمتر میشود.
همچنان که ثانیه ها آرام و خونسرد در حال گذرند ، من در اینجا بی قرار و بی تابم.
در انتظار روشنایی نشسته ام که از دلتنگی ها رها شوم ، خودم را ببینم و امیدوار شوم.
اگر جرم من عاشقیست اعتراف میکنم که مجرمم.
اگر محکوم به دلتنگی هستم ، گناه خویش را میپذیرم.
سرنوشت برای من حبس ابد بریده است ، کار من از کار این دنیا گذشته است.
من یک عاشقم ، دلم را در این راه فدا کرده ام ، دوستش دارم ، به پایش تا آخر عمر مینشینم حتی اگر هیچگاه او را نبینم.
بی وفایی کن وفایت میکنند با وفا باشی خیانت میکنند![]()
این شب ها
چشم های من خسته است
گاهی اشک ، گاهی انتظار
این سهم چشم های من است
بگذرم از هر آنچه که تو ندیدی و من احساس کردم
تو نشنیدی هر چند بار که من گفتم و تکرار کردم
ساختم و تو خراب کردی
و من چقدر تشنهء حرفهایی بودم که تو هرگز نزدی
اشک ریختم،
برای روزهایی که چه نیازمند تو در کنارم بودم
برای خودم که چگونه غرق تو شدم
و به یاد آوردم،
خودم را
که چگونه پر از تفکرات بزرگ بودم
چگونه پرواز را دوست داشتم
و تو را
که بالهای مرا شکستی
همچون قلبم
می خواهم بگذرم،
از تو
از عشق ویران کنندهء تو
از منی که با تو بوجود میامد
و چه غریب بود
قلب این پرنده امروز از پیش تو پرواز خواهد کرد
| Design By : Night Skin |

